Lilypie Kids Birthday tickers پندار نیک مادر
خاطرات

کارتونهایی که این روزا نیگا میکنی

بلفی و لیلی بیت

دانلدداک

تام وجری

دره سید

باب اسفنجی

کاراگاههای زبر دست

 و دورای کاراگاه

که امروز دورای کاراگاه رو با خودت بردی مهد بقیه دوستهات هم نیگا کنن

این روزا علاقه ات به نقاشی کردن بیشتر شده و ساعتها با آبرنگ و مدادرنگی سرگرم میشی

قبلنا هرچی سک سک برات میگرفتم سی دی و اسباب بازیش رو ورمیداشتی منم کتاب داستان و بازیهای فکریشون رو جمع میکردم که بعدا که بزرگتر شدی باهاشون سرگرم بشی که دیگه این روزا بیشتر از هرچیزی دوست داری اختلافهای بین دو تصویر تو بازیهای فکری رو پیدا کنی و خیلی هم مرتب نقاشیهاش رو رنگ میکنی و وسیله هایی رو که به هم ربط دارن با مداد به هم وصل میکنی

یه دو هفته ای میشه که مداد رو درست تو انگشتهای خوشگلت میگیری و خیلی هم مراقبی که از خط نزنی بیرون

به نقاشی کردن و کتاب خوندن خیلی علاقه داری و باید با صدتا ترفند اونا رو  ازت جدا کنم

خوش سر و زبونتر هم شدی و مرتب در حال حرف زدنی

اونم حرفهای قلمبه سلمبه مثل:

یه فکری به ذهنم رسید

ممنون دلتم(به جای ممنون لطفتم)

هیچ مشکلی نیست

 اصلا نگران نباش خودم درستش میکنم

اتفاق خاصی نیفتاد سالم سالمم

مثل هلو برو تو گلو

هم قویم هم عظله ام زیاده از پسش برمیام

اینا مال خاله شراره اس ........ وای قربونت برم خاله خوشگل مهربونم عاشقتم

الان میرم حالش رو جا میارم....حالش جا اومد دلم خنک شد

رو چش و چالم قربان

مامان عشق همیشگیم میمونی؟

از بس غذا خوردم دلم دوقولو شده

نمیخوام بخوابم فقط میخوام یه درازی بکشم خستگیم در بره(بعد از اینکه از خواب بیدار شدی  میگی: ااااا دیدی از فرط خستگی خوابم برد)

هواسم به کارام بود چیزی هم تو مهد جا نزاشتم

روژان به خاله های مهد میگه گاو گیج اصلا ادب نداره

خیلی مرتب و با دقت بزارشون رو میز

و...............

 

روز جمعه با مامان اینام رفتیم پیکنیک تو اون همه کفش کفشهای بابایی رو ورداشتی و گذاشتی اون بالا وقتی اومدیم خونه گفتم  تو اون چرا کفشهای بابایی رو بردی گذاشتی اون بالا  گفتی خواستم کفشاش دم دست نباشه هی میرن هی میان شاید پا بزارن روش آخه بابام حساسه

واسه هرکاری اولش اجازه میگیری  مثلا دیروز ارغوان رفته بود نشسته بود تو ماشین خودشون و گفت پندار تو هم بیا پیش من -اومدی گفتی بابا اجازه هست برم تو ماشین عمو مسعود بعد شم یه کم با ارغوان بازی کنم

هر غذا و خوراکی که بهت بدن اول ازم میپرسی اینو بخورم اشکال نداره؟ تند نیست؟ خوشمزه اس؟...

یه کم هم خسیسی طوری که بچه ها کتاباشون رو تو مهد گذاشتن هر روز همونجا کاراشون رو انجام میدین اما من مجبورم هر روز کتابات رو از خاله های مهد بگیرم بزارم تو ماشین فردا دوباره با خودت میبریشون سر کلاس میگم بزار تو مهد بمونه میگی نه گم میشن بزار پیش خودمون باشن اینطوری خیالم راحت تره

هنوز هم عاشق حمومی و دلت میخواد هر روز بری حموم وقتی آب میریزم سرت خیلی تند سرت رو میچرخونی و دستات رو میزنی تو آب وان و شالاپ شولوپی راه میندازی که بیا و ببین وقتی هم میای بیرون رو به در حموم تعظیم میکنی و میگی حموم خوبم ممنون دلتم خیلی بهم خوش گذشت زود برمیگردم  پیشت عشق من

واسه کوتاه کردن موهات دیگه نق نق نمیکنی و خیلی راحت میشینی عمو سلمونی کارش رو انجام بده اما مدام باهاش حرف میزنی و چندین بار هم بهش ابراز علاقه میکنی

همچنان عاشق مرغ اسپایسی و همبرگر برگر تین هستی

وقتی هم از بیرون برمیگردیم خونه سریع پله ها رو  میری بالا و میگی مثل همیشه  باز من اول شدم

فقط یه بدی داری اونم اینه که نمیدونم چطور میفهمی یه روز تعطیله درست همون روز زودتر از همیشه بیدار میشی (سر ساعت ۶ ) و نمیزاری واسه یه روزم شده تا ساعت ۷ بخوابم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 9:4  توسط مامان سودی  | 

مدتها بود بابایی ازم میپرسید حلقه ات کو واسه چی دستت نیست

منم بزرگ بودنش رو بهونه میکردم و اینکه باهاش راحت نیستم

تا اینکه دیدم روز زن اینو بهم داد و گفت امیدوارم همیشه تو دستت باشه

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 اینم از طرف گل پسر(دوتاییتون میدونید که من عاشق صندلم)

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 از طرف اداره هم ۲۵۰ تومن

 و صد البته اینم از طرف خدای مهربونم که بخاطر وجودش تا ابد مادر بمونم آپلود سنتر عکس رایگان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:57  توسط مامان سودی  | 

زندگی را بگذار تا به مبارزه ات بخواند تا که جسارت يابی ،

 بگذار بر انگيزدت ، بر پای داردت .

بگذار ترا در بر گيرد ، با تو بياميزد .

 بگذار شکوه يک صبح آرام و ساده را نشانت دهد .

 بگذار اعجاز دنيای پيچيده ی درونت را با تو باز نمايد .

 بگذار ياريت دهد تا که باورهايت را دريابی و خدای اندرون را باز شناسی .

 بگذار از توان خويش تورا مبهوت کند .


زندگی را بگذار ياورت شود تا که دريابی او همان است که به دستهای خويش بنا کرده ای


و اين توان را دارد تا همان شود که تو می خواهی ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:4  توسط مامان سودی  | 

امروز سرحال و قبراق رفتی مهد چون دیروز غروب ساعت ۸ تو ماشین بابایی خوابت برد و تا صبح هم بیدار نشدی و بعد از یه خواب کامل با لب خندون ازم خداحافظی کردی و گفتی مامان سودی مواظب خودت باش بدون که عشق منی

دیروز سه تایی رفتیم خرید

پروژه خرید گوشت -مرغ - میوه.................چرخ کردن - مرتب کردن و بسته بندیشون دیشب تا ساعت ۱۲ ادامه داشت البته بابایی خیلی کمک کرد اما باز همین دیر خوابیدن کار دستم داد و امروز اصلا دوست نداشتم بیام اداره الانم یه مامان خواب آلوی تمبل داره برات مینویسه تازه از شانس بد امروز بعد از ظهر هم باید برم جلسه

دیروز تو ماشین سر اینکه کجا ماشین رو پارک کنیم من و بابا داشتیم بحث میکردیم که خیلی جدی و با عصبانیت به بابا گفتی تمومش میکنی یا نه مامان درست میگه حتی اگه فکر کنی اشتباهه باید همون کار رو انجام بدی

 خیلی بامزه شده بودی

بابا با دیدنت تو اون حالت که ابروهات رو بهم گره زده بودی و گردنت رو آورده بودی جلو خنده اش گرفته بود و داشت سر به سرت میزاشت گفت اگه این کارو نکنم چی میشه

گفتی مثل سیب زمینی سرخت میکنم اون مامان منه مگه نمیدونی من کی ام من پندار عینی ام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:25  توسط مامان سودی  | 

سلام دردونه پسر

دیروز ساعت ۷و ربع از خونه زدم بیرون و شما رو هم بیدار نکردم گذاشتم تا حسابی بخوابی

امتحان رو در کل میتونم بگم خوب دادم

حالا مونده ببینیم نتیجه چی میشه

بعد از کنکور رفتم ساندویچی که سال ۷۴ -۷۵ عاشق ساندویچاش بودم همون روبروی دانشگاه آزاد و از سال ۷۵ به بعد دیگه اونجا نرفته بودم

یه ساندویچ گرفتم و رفتم نو محوطه ای که همون سالها بیشتر عصرها رو میرفتم ورزش میکردم

خونه های اون اطراف که خیلی ازشون خاطره داشتم یکی یکی تبدیل به آپارتمان شده بودن اما حال و هوای کوچه ها و محوطه همون بود و صد البته طعم ساندویچه که هیچ تغییری نکرده بود من و برد ۱۶ سال قبل انگار همین دیروز بود باورم نمیشد این همه سال گذشته باشه اما من هنوز همون احساسات رو نسبت به اون منطقه حفظ کرده باشم

نمیدونم چرا اما اونجا برام مثل یه میعادگاهه  یه میعاد گاه با خود واقعیم

هرچند وقت یه بار تنهایی میرم اونجا و زندگیم رو مرور میکنم

شاید تنها جایی باشه که طی این چند سال اصلا تغییری نکرده و همونطور  ساکت و پر از درخت سر به فلک کشیده که نور از لابلای شاخه هاشون عبور میکنه و میخوره به صورتی که با چشمهای بسته همه خاطراتش  رو مرور میکنه

وقتی میخوام از اونجا بیام بیرون با خودم فکر میکنم که برو  ودوباره با لبخند از اتفاقای خوب و بد اطرافت استقبال کن که همه اینا یه بازیه و تو شاید سه یا چهار سال بعد دوباره برگردی اینجا و تو ذهنت همشون رو مرور کنی و باز همین درختها و سکوت منتظرت خواهند موند

و من درست سر ساعت ۱۱ روز شنبه ۲۳ اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۱ برگشتم به صحنه بازی زندگی و با یه روحیه شاد اومدم خونه سراغت و تصمیم گرفتم چند سال پر از نشاط رو با هم بسازیم تا وقتی که برمیگردم به میعادگاه خودم و وقتی با چشمهای بسته به این سالها فکر میکنم لبخند رو لبام باشه و قلبم سرشار از عشقت

دوست دارم خوشگل مامان 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 10:6  توسط مامان سودی  | 

امروز آخرین مرور کتابام رو انجام میدم

واسم دعا کن

روز شنبه صبح میرم کنکور بدم

آمین که قبول بشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 9:4  توسط مامان سودی  | 

آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:2  توسط مامان سودی  | 

دیروز تو اداره بودم که بابایی زنگ زد و گفت هوس کردم دل و جیگر بخوریم و بریم تو دل طبیعت  گفت میاد دنبال شما و بعدشم خرید چیزایی که لازم داریم

وقتی اومدم دم پارک دیدمتون بوق زدم و شما هم دنبال من راه افتادین رفتیم سمت خونه ماشین رو پارک کردم تو کوچه و سه تایی با ماشین بابایی رفتیم بازار واسه خرید جیگر اونوقت روز همه مغازه ها بسته بودن و فقط یکیشون باز بود و جیگر کیلویی نداشت فقط یه دست کامل همراه با مخلفاتش داشت که چون بابا خیلی شکمو تشریف دارن و نتونست جلو خودش رو بگیره همون رو خرید و مجبور شدیم برگردیم خونه و من رفتم بالا و گوشتها رو شستم و تقسیمشون کردم به چهار قسمت و سه تا رو گذاشتم فریزر و بابا اومد و منقل و سیخ و هندونه و ......... رو برد گذاشت تو ماشین شما هم تو حیاط داشتی دوچرخه سواری میکردی  خلاصه ساعت ۴ گلیممون رو پهن کردیم و من شروع کردم به سیخ کشیدن غذا و تو بابایی هم آتیش رو علم کردین بالاخره دیروز ساعت ۵ تونستیم نهارمون رو بخوریم و بعدشم گشت و گذار و حال کردن با طبیعت که عالیییییییییییییی بود ساعت ۸ اومدیم خونه و شما تو ماشین خوابت برد  بابایی هم کنارت دراز کشید و خوابش یرد  اما من از فرصت استفاده کردم و فیلم دختر دیگر مارلین رو که مدتها بود میخواستم ببینم تو اون سکوت دلپذیر خونه نیگا کردم و حالی به حولی

آخر شب هم چایی دم کردم و رفتم زیر نور ماه نم نمک خوردم و چند تا آهنگ گوش دادم و خوابیدم فعلا برم که باید به جلسه ام برسم بعدا همراه با عکس برمیگردم 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:46  توسط مامان سودی  | 

سلام خونچولوی مهربون مادر

دیروز رفتیم چرخ دوچرخه ات رو پر باد کردیمبردیمت دوچرخه سواری

یهو گفتی مامان بیا یه شعر در گوشت بگم

گفتم چشم بگو

-فردا بریم کیش

سر ساعت شیش

با یه مشت کیشمیش

فیش فیش فیش

با گفتن قسمت آخرش گلوم رو قلقلک دادی و خودت غش غش خندیدی

بعدشم یه شعر دیگه خوندی

- یه روز آقا خرگوشه

رفت دنبال بچه موشه

موشه پرید تو سوراخ

خرگوشه گفت آخ خرگوشه گفت آخ

وایسا وایسا کاریت دارم

من خرگوشم و بی آزارم

کاریت ندارم کاریت ندارم

 

اینا شعرهای دوره بچگی ما بود گفتم وااااااااااااااااااای حیلی قشنگ بود اینا رو کی بهت یاد داده

گفتی خاله پیره تو مهد

همون که میبردمون دسشویی

وقتی میریم دسشویی اینا رو برامون میخونه خیلی هم مهربونه

گفتم میخوای واسش هدیه ببری گفتی آره خوشحال میشه

حالا امروز با هم میریم واسه خاله پیره که از امروز قراره بهش بگی خاله بزرگی کادو بگیریم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:53  توسط مامان سودی  | 

حالم اصلا خوب نیست

الان سه روزه که نونو تو بیمارستان بستریه

الان بهش زنگ زدم مادر شوهرش گوشیش رو برداشت گفت امروز ترخیص میشه الان هم بردنش واسه سونوگرافی

اصلا دلم نمیاد بنویسم اما خاله کوچولوش رو از دست داد

پنجشنبه مولودی خونه حاجی بود شما خوابت برد و بابایی نزاشت ببرمت مولودی من رو رسوند و خودش برگشت که مواظب شما باشه

همین که رفتم تو پارکینگ دیدم مامانم غمگین نشسته و هیشکی خوشحال نیست همه چی مرتب و آماده بود اما خبری از نونو نبود پرسیدم نسیم کجاست شاشا بعد از یه مکث کوتاه گفت بیمارستانه بستریه همون لحظه احساس کردم کسی قلبم رو فشرد و واقعا از ته دل ناراحت شدم آخه تو این دو ماه اخیر نونو خیلی عذاب کشید و هر کاری که از دستش میومد واسه نگه داشتن کوچولوش کرد اما انگار نمیشه به زور چیزی رو از خدا خواست....................

جلو روی خاله به روی خودم نمیاوردم که بیشتر از اون ناراحتش نکنم اما این سه روزه تو دلم غوغا بود

مرتب بهش زنگ میزدم و بهش دلداری میدادم اما با دیدن چشمای گریونش بند دلم پاره میشد

قربونت برم خواهر کوچولو که روز دنیا اومدن خودت حسابی یادمه و چون بعد از من دنیا اومده بودی زیاد دوستت نداشتم اما الان که بزرگ شدی نزدیک ترین و دلسوزترین فرد زندگیم شدی

از خدا میخوام که هرچه زودتر دلت شاد بشه و خدا دوباره یه نی نی سالم بهت عطا کنه

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:5  توسط مامان سودی  | 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.


تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی...


تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی...

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 11:16  توسط مامان سودی  | 

سلام گل پسر

دیروز رو پیش بابایی بودی و نرفتی مهد

وقتی اومدم خونه بعد از نهار بردمت حموم و بعدشم سه تایی رفتیم خرید که شما خوابت برد بابایی میگفت چرا خوابش برد وقتی نیست حوصله ام سر میره نمیدونم باید چیکار کنم الان بیدار بود میبردیمش پارک و باهاش سرگرم میشدیم

دمب دیقه هم نیگات میکرد و میگفت چرا بیدار نمیشه دلم براش تنگ شده (ّخه خیلی با هم جور شدین و پدر و پسر خیلی خوب زبون هم رو میفهمید)

من و بابایی رفتیم آبیدر و حسابی از طبیعت زیبای شهرمون استفاده کردیم و ساعت ۹ برگشتیم خونه

امروز عصری باید بریم خونه مامانی مراسم مولودی و بعدشم شام میریم رستوران- خونه عمو زارعی اینا هم میان و حسابی میتونی با عمو سعید خوش بگذرونی

همه پنجشنبه جمعه های اردیبهشت امسال سرمون شلوغ بود و نتونستم درست و حسابی به کارام برسم اما تو هفته آینده جبران میکنم

دیشب یه کم مریض بودی و همه اش نق میزدی تو خواب

 منم نازت میکردم بهت گفتم جان مادر ایشالا دردت بیاد واسه مامان بمیرم و نبینم مریض شدی عزیز دلم که دیدم زدی زیر گریه گفتم چی شده قربونت برم درد داری گفتی آره اما واسه دردم گریه نمیکنم واسه این گریه میکنم که دوست ندارم مریض بشی اگه بمیری من چیکار کنم دیگه مادر ندارم بزار دردم واسه خودم باشه نمیخوام تو ناراحت بشی بغلت کردم و کلی واسه هم عشقولانه در کردیم

تازه میفهمم که عشق مادر فرزندی یعنی چی

 و خوشحالم از اینکه هیچوقت سر اینکه بابایی و مامان اشرف این همه به هم وابسته ان ناراحت نشدم و خیلی وقتها از دیدن اون همه علاقه خوشحال هم بودم

خدایا همه بچه ها رو واسه مادراشون حفظ کن و دلشون رو نشکن

این کوچولوی ما رو هم که همه دلخوشیمونه برامون نگه دار و از بلا حفظش کن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 9:57  توسط مامان سودی  | 

آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:13  توسط مامان سودی  | 

دیروز رفتیم دکتر و واسه پوست بابایی داروی گیاهی گرفتیم

خیلی مطب دکتر شلوغ بود و کلی تو نوبت بودیم

شما هم با یه پسر هم قد خودت میخواستی دوست بشی که اون اصلا حرف نمیزد و پشت مامانش خودش رو قایم میکرد میگفتی این که نمیخواد با من دوست بشه اما من بالاخره باهاش دوست میشم بعد با بابایی رفتین کیک و شیر کاکائو گرفتین و اومدی دوباره گیر دادی به اون پسره و ایندفعه با کیک و شیر رفتی پیشش و گفتی دوست جون بیا اینو بخوز واسه شما گرفتم بعدشم اگه شعر بلدی بریم رو پله ها واسه هم شعر بخونیم خلاصه با هر ترفندی بود اون رو با خودت همراه کردی و دوست شدین اما همه اش تو حرف میزدی و شعر میخوندی و اون رو وادار به بازی میکردی و اونم ازت پیروی میکرد این حس مدیریت رو از ارغوان به ارث بردی و تنها کسی که میتونه تو رو طوری بپیچونه که تو ازش پیروی کنی همون ارغوانه و گرنه دیگه هیشکی حریف زبونت نمیشه

یکی از شلوارایی که بابایی برات گرفته بود بزرگ بود و بعد از دکتر بریدم عوض کردیم منم چند تا تیشرت و شلوارک برات گرفتم و بعد از شام هم برگشتیم خونه و شما تا خود صبح خوابت برد 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:1  توسط مامان سودی  | 

خوب تا اونجا برات نوشتم که بابا بیدار شد و حسابی سرحال شده بود

با هم آهنگهای فلش من رو گوش دادیم و باهاش خوندیم

هوا خیلی خوب بود و یه بار هم از وسط یه رنگین کمون رد شدیم البته درست از تو پایه غربیش رد شدیم خیلی دیدنی بود همون لحظه همه آرزوهام رو پشت سر هم ردیف کردم و گفتم آخه میگن وقتی رنگین کمون میبینی اگه بهش برسی و آرزوهات رو بگی حتما برآورده میشه برات سعادت و سلامتی از خدا خواستم

بقیه راه رو خوش خوشک اومدیم و ساعت ۱۲ رسیدیم ورودی شهر

جمعه صبح یه وانت پر ریواس تازه آورده بودن که من ۴ کیلو خریدم و کل مسیر رفت و برگشت رو با بابایی ریواس خوردیم خیلی کیفیتش عالی بود برگشتنی هم دوباره اون ماشینه ساعت ۱۲ شب کنار جاده بود پیاده شدیم و بازم حسابی خرید کردیم و مزه بهار این روزا زیر دندونمونه

وقتی رسیدیم دیگه دیر بود و نیومدیم دنبالت صبح هم اومدم اداره و ظهر بابا اومده بود دنبالت و تو پارک بلوار منتظر من بودین که از اداره اومدم پیشتونو و نهار هم بیرون خوردیم

برخلاف قولی که دیروز بهت دادم بعد از ظهر حسابی خوابم میومد واسه همین بابا شما رو برداشت و رفتین خرید و گردش منم حسابی خوابیدم

وقتی برگشتین دیدم چند دست لباس خوشگل واسه شما خریدین و حسابی هم خوش گذروندین تا من بخوام یه کم به وضع خونه برسم دیدم خوابت برده

امروز هم شاد و خندون رفتی مهد

مامانم از تربیت درستت تعریف میکرد و حسابی با هم تو این دوروزه جور شده بودین سوغاتی های مکه رو هم داده بود به بابایی برامون آورد بابا از کادوش خوشش اومد و شما هم با لباس های قهوه ای و زرد خومشل شده بودی و توپ شیکرت رو هم جا گذاشته بودی از توپت خیلی خوشت اومده بود و چندین بار از مامانی تشکر کردی و گفتی واقعا توپ با مزه و جالبی برام خریدی ازت ممنونم

این روزا سرود ملی  و شعر بهارم و بهارم با خود شادی میارم و یک گل ده گل صدها گل وچند تا شعر دیگه رو میخونی

این مهد جدید آموزشش خیلی عالیه ودوتاییمون راضی هستیم

امیدوارم همینطوری بهت خوش بگذره

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 12:36  توسط مامان سودی  | 

وای که چقدر خسته ام

الان دو روزه که ندیدمت

نیم ساعت پیش باهات صحبت کردم و اثری از دلتنگی تو صدات نبود

پنجشنبه خونه مامانی بودیم و غروب همه با هم رفتیم بیرون شام خوردیم بعدشم با ارغوان کلی تو پارک بازی کردین و بابایی برات بادبادک هوا کرد ساعت ۱۰ خواستیم بیایم خونه که مامانم گفت شما که میخواین برین تهران پندار اذیت میشه میبرمش پیش خودم باشه و نونو هم حسابی تحویلت گرفت و ارغوان هم سر اینکه بری خونه اونا گریه میکرد منم گفتم نمیدونم خودتون تصمیم بگیرین من که فعلا از خدمت مرخص میشم و ازتون خداحافظی کردم

شما هم اصلا به روی خودت نیاوردی و  وقتی بابایی باهات خدا حافظی کرد گفتی خدافظ مواظب خودتون باشین و سریع روت رو برگردوندی

صبح روز جمعه ساعت ۵  بیدار شدیم و راه افتادیم

کارام ساعت ۲ تموم شد رفتیم نهار خوردیم و ساعت ۴  دوباره را افتادیم سمت سنندج هوا عالی بود و بابایی که حسابی خسته بود خوابش برد منم از فرصت استفاده کردم و همه آلبومهای رضا یزدانی رو در کمال آرامش گوش دادم وقتی بابا بیدار شد که من تو غرق آباد میخواستم بنزین بزنم

بعدا میام و بقیه اش رو برات مینویسم 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 9:19  توسط مامان سودی  | 

خدایا به خاطر این طبیعت زیبا و این هوای لطیف ازت ممنونم

هوا عالیه در حد بنز

همه جا سر سبز و تازه

دیروز بابایی اومده بود دنبالت دم مهد و بعدشم اومد دنبال من

تو این هوا بابایی اشتهاش چند برابر شده و مرتب دوست داره چیزای خوشمزه بخوره

من بینوا هم تو نیمه راه رژیم گرفتن باید خلع سلاح بشم

بابایی میگه تو که میدونی من با هرچی رژیم مژیمه مخالفم و این رژیم صهیونیستی رو هم از پا میندازم پس تلاش بیفایده اس بشین غذاتو بخور

دقیقا دست میزاره رو نقطه ضعف من و هر آنچه که من دوست دارم میگیره و با چه چه و به به تناول میکنه منم که سست عنصر بعد از اینکه دلی از ازا درآوردم تازه عذاب وجدان میگیرم و پشیمون میشم( باید یه فکری به حال این اراده ضعیف بکنم ..........)

دیروز کل بعد از ظهر رو بیرون بودیم رفتیم پارک خوش گذروندیم بازی کردیم رفتیم پیاده روی تو اون هوای ملس و دامنه آبیدر با اون درختهای پر شکوفه ساعت ۹ هم شما تو ماشین خوابت برد و من و بابایی هم آهنگهایی رو که تازه دانلود کرده بودم شنیدیم و دور دور کردیم

مامانی امروز ساعت ۳ یا ۴ برمیگرده و باید بریم استقبال

بالاخره دیروز باهاش حرف زدم و کلی واسه هم دلتنگی کردیم

 این چند روزه سرمون حسابی شلوغه با شاشا رفتیم خونه حاجی اون جارو کشید منم گردگیری عمو مسعود میوه و شیرینی و ............. گرفته بود شستیم گذاشتیم تو یخچال و همه چی واسه ورود مامانی آماده اس  واسه شام  هم  رستوران  رو عمو مسعود تعیین کرده و تاریخ دقیق مولودی هنوز مشخص نیست گفتیم مامانی بیاد بعد تصمیم میگیریم با این حساب سفر سه روزمون به بانه و سقز احتمالا کنسل میشه

بابایی میگفت واسه خوردن ریواس این همه راه رو میخواین برین که چی بشه خوب همینجا بگیرین و بشینین دسته جمعی بخورین گفتم بابا ریواس خریدن و کلانه خوردن تو جاده بانه بهونه اس دوست داریم سه روز تو دل طبیعت باشیم و دور هم از نزدیک بهار رو احساس کنیم 

مثل همیشه  خندید و گفت آها از اون لحاظ

 آخه بابایی میگه شما وقتی میرین تفریح انگار محکومید به تفریح و حتی اگه شده از آسایشتون میزنید و یه بهونه واسه خوشگذرونی بیشتر پیدا میکنید (خدا رو شکر که تو این قضیه گل پسری به خودم برده و بعدا یه پا ثابت واسه تفریحام خواهم داشت)

خوب برم دیگه به کارام برسم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:28  توسط مامان سودی  | 

دوباره باید برم تهران

اگه بابا بزاره میخوام تنهایی برم کارام رو انجام بدم و سریع برگردم که نه تو اذیت بشی نه بابا اما گمون نکنم فعلا که با گفتن اینکه خودم میخوام برم و سریع برگردم فقط نیگام کرد و چیزی نگفت

تا برگشتن مامانی از مکه فقط دو روز مونده و من حسابی انتظار دیدنش رو میکشم

وقتی مامانم اینجا نیست فکر میکنم تو این شهر غریبم

از وقتی که اون رفته هیچ جا مهمونی نرفتم

فقط من و تو بابایی عصرها رفتیم بیرون و یه کم دور دور کردیم و برگشتیم

تو این مدت بارها با مامانم تماس گرفتم اما نتونستم باهاش صحبت کنم از شاشا هم پرسیدم که گفت ما هم اولا سخت میتونستیم تلفنش رو بگیریم اما الان راحت به زنگ دوم  سوم نرسیده گوشیش رو برمیداره

از خاله نسیم هم بیخبریم اونم این مدت واسه اینکه تنها نباشه همه اش خونه خاله جونم بوده و خاله حسابی بهش رسیده چون نونو به مامانم خیلی وابسته اس و تو این وضعیت بارداریش هم بیشتر به مامانم نیاز داره و چون من و شاشا باید بریم اداره و وقت نمیکنیم زیاد پیش نونو باشیم خاله جورش رو کشیده و سنگ تموم گذاشته. دیروز شاشا میگفت دوباره حال نونو خوب نبوده و با هم رفتن دکتر بازم براش استعلاجی نوشتن و الان چند روزه که نونو نرفته سر کار (چقد دلم برات تنگ شده خواهر کوچولوی مهربونم ) ببخش که من نمیتونم اندازه تو خوب باشم و مهربون یادت میاد تو دوران بارداری من چقد برام زحمت کشیدی و همه دکتر رفتن هام زحمتش با تو بود اما حالا من .........

دیروز بابایی اومد دنبالم و با هم اومدیم دم مهد  بعدشم بردیمت شهروند که اسپایسی بخوری اما تموم کرده بودن اصلا به پیتزا لب نزدی و فقط سیب زمینی با سس سیر خوردی بعدشم رفتیم خرید خوراکی هایی که دوست داری با خودت ببری مهد اما حیف که چوب چوبی گیرمون نیومد -بیسکویت های بای- ژله فرمند- تی تاپ و شکلات تخم مرغی با مغز پسته چیزاییه که دوست داری- برات کلی میخرم و هر روز میزارم تو کیفت که ببری مهد البته دسر شکلاتی دنت هم پا ثابت تغذیه روزانته همراه با شیر

دیشب بازم پات درد میکرد و تا صبح چند بار بیدار شدی و گریه کردی

قدت شده ۱۰۷ سانتیمتر و یه ذره هم لاغر تر به نظر میای

 دیروز تا وقتی که خوابت ببره من بینوا ۳۸ تا کتاب برات خوندم البته چند تاشونم دو سه بار تکرار کردم

با هم بازی کردیم واسه هم عشقولانه در کردیم و اژدها سوار رو نیگا کردیم قبل از اینکه خوابت ببره با گفتن یه جمله همه خستگیام یادم رفت اینم جمله دوست داشتنیت

مامان سودی تو عشق پسرتی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:3  توسط مامان سودی  | 

سلام خوشگل مامان

چقدر خوبه که این چند روزه رو بدون گریه میری مهد

دوباره با آرامش خاطر به درسهام و کارای اداره میرسم

خدا کنه همینطور بمونی و صبح قبل از اومدنم به اداره دلم رو خون نکنی

البته به همین راحتی هم نبود کلی باهات صحبت کردم بهت باج دادم واسه ات کادو و جایزه گرفتم که به قول خودت با لب خندون و دل شاد بری مهد

امروز نیگام کردی و گفتی مامان منو ببین با لب خندون و دل شاد میرم مهد پسرت دیگه بزرگ بزرگ شده تو هم بخند

قربون قدت برم عسل پسر که لبات رو تا جایی که جا داشت کش آورده بودی و دندونای مرتبت معلوم بود

خوب معلومه که منم با  دیدن اون قیافه تو از ته دل خندیدم و دل منم شاد شد

این چند روزه هوا خیلی خوب و آفتابی بود و عصرها همه اش بردیمت پارک و حسابی بازی کردی

رو جامپینگ جدیدی که تازه تو یه جای دنج کشف کردیم در حال بپر بپر بودی و همه دور و بریات رو میخندوندی آخه واسه هر بار پریدن یه جمله میگفتی مثلا اینو داشته باش و حالا این- خوشت اومد- پس این پرش خارق العاده رو هم ببین و این یکی و حالا یه پرواز بی انتها و........

همه دورت جمع شده بودن و با تعجب جمله هات رو میشنیدن و میخندیدن

اما حیف  وقتی که رو اسب قهوه ایه که عشقته داشتی اسب سواری میکردی خیلی تند تکونش دادی و سرت خورد به اسبه و یه کم گریه و گفتی میخواستم باهاش طوفان به پا کنم از بس تند برم اما با سرش زد رو لپم فردا میام حسابش رو میرسم

خوب اینم از این چند روز ما

برم که کلی کار دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:16  توسط مامان سودی  |