تبليغاتX
پندار نیک مادر

























پندار نیک مادر

خاطرات

سلام عزیزم

امروز یه روز برفی بود اما نتونست زمین رو سفید پوش کنه

همچنان واسه مهد رفتن بد قلقی میکنی کاری هم از دست من برنمیاد

بابایی چهارشنبه رفت و مجبور شدم دوباره واسه وقتهایی که میرم کلاس بزارمت خونه مامانی و خاله ها

حسابی هم بهت خوش میگذره اما بدیش اینه که جدیدا به نونو خیلی وابسته شدی و تو بیشتر مواقع اون رو به من ترجیح میدی البته از من هم مهربونتره برات و هرچی بگی زودی برات فراهم میکنه و حسابی نازت رو میکشه

پنجشنبه شب رفتیم خونه کوروش و هیوا که حسابی با زاگرس بازی کردی اما با کانی زیاد میانه خوشی نداشتی یعنی کلا تا میومد جلو به چیزی دست بزنه هولش میدادی و انگار نه انگار که اونم میخواد بازی کنه طفلک اونم با وجود ۱۵ ماه سن خیلی لاغر و سبکه و با اشاره دستت پرت میشد اون ور واسه همین من و خاله کژال چهار چشمی مواظبتون بودیم

دیشب هم رفتیم خونه جمشید و هیرو دیدن خونچولوی ناز تپلشون که الان دیگه هشت ماهش شده و چون خیلی مامانی و آروم بود و همه اش بغل مامانش بود بهش کاری نداشتی اما جذب آکواریوم بزرگشون شدی که کلا یه ضلع از دیوار پذیراییشون رو گرفته بود و پر بود از ماهیهای خوشگل و دیدنی و یه ماهی سیاه فیتو فاک بود که بهش میگفتی این ماهیه یه ماهی وحشیه و از همشون خطرناک تره این با من دوسته و منم مثل اون از همه قدرتمند ترم ما رو هم نیگا میکردی و از رو رنگ لباسهامون یه ماهی پیدا میکردی و میگفتی این عمو مسعوده اینم ارغوانه و... برگشتنی بازم بهونه نونو رو گرفتی و با هم کلی صحبت کردیم تا برسیم خونه هواش از سرت افتاد اما وقت خواب باز گفتی نسیمم کو من نسیمم رو میخوام

فکر کنم این یک ماهه که من پیشت نبودم و همهاش یا کلاس بودم یا اداره حسابی تونسته بینمون فاصله بندازه و من باید کاری کنم دوباره مرمتش کنم

بابایی فردا پس فردا میاد و شما همچنان منتظری که ماشین کریزی رو که برات گرفته تحویل بگیری و تو رویاهات گاهی کنترلش رو هم به من میدی و میگی چون دوست دارم میزارم با کریزی خوشگلم بازی کنی اما باید خیلی مواظب باشه چون حسابی شیطونه و نتونی کنترلش کنی

راستی پنجشنبه واسه اولین بار سوار خط واحد شدی و با ارغوان حسابی لذت بردین از ترمزهای ناگهانی و اینقد که هرچی رو دیدی با صدای بلند گفتی که همه مجذوبت شدن مثلا میگفتی یه ساختمون بلند که اگه از پله هاش بریم طبقه آخرش نفسمون میگیره باید با آسانسور یریم

پرچم ایران رو زدن به همه جا چون میخوان جشن بگیرن

عروسکها رو گذاشتن تو مغازه ها و لباس بچه ها رو تنشون کردن تا ما ببینیم و خوشمون بیاد بریم بخریم

خلاصه یه بند حرف زدی تا پیاده بشم و تو ایستگاه از دیدن اون همه اتوبوس ذوق زده شده بودی تو بازار اصلا اذیتم نکردی البته مامانم و شراره حسابی کمک حالم بودن اما این اولین خیابون رفتنیه که تو رو هم همراهم میبرم بدون ماشین و دیدم که بهت خوش میگذره و منم میتونم از پست بربیام

الان دوباره برف داره میباره و اگه تونستم عصر میبرمت برف بازی حتی اگه مجبور بشیم بریم استخر بالایی آبیدر

دوست دارم و همه دنیامی 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 13:50 توسط مامان سودی| |

سلام عزیزم

دوباره چند شب پیش در گوش بابایی گفتی برام تولد بگیرین و پروسه خرید کیک و شمع فوت کردن و هدیه گرفتن تکرار شد و شما یه ماشین فراری مشکی خیلی بزرگ گیرت اومد و شونصد بار هم شمع فوت کردی

به سختی میری مهد و اصلا دوست نداری بری

شنبه صبح با گریه و زاری دل بابات رو آب کردی و موندی پیش اون دیروز هم که تعطیل بود و من خونه مامانم رفتم چون دوره مهمونی نوبت مامانم بود و شما رو نبردم و شما تو خونه پیش پدرت مشغول تفنگ بازی و دیدن سی دی بودی برگشتنی دوتاییتون خواب بودین

امروز دوباره داشتی گریه میکردی و نمیخواستی مهد بیای اما بدون توجه به گریه هات بغلت کردم و آوردمت مهد

به خاطر تغییر مکان اداره تو ۲۲ بهمن مجبورم مهدت رو عوض کنم و از الان باید به فکر یه جای خوب باشم

خواهش میکنم این چند روزه رو تحمل کن تا بتونم با خیال راحت به کارام برسم آخه اول صبح که با گریه تو شروع بشه تا وقتی که بیام دنبالت غمگینم و نمیتونم درست به کارام برسم

قیمت سکه و ارز شدیدا رفته بالا گرچه من رو کلی سود هستم اما دارم از عواقب این گرونی میترسم خدا به دادمون برسه که چه گرونی و دوره خراب آبادی رو باید تجربه کنیم

امروز رفتم بانک و اسه پیش خرید سکه 

بانک هم قیمتها رو برده بالا 

تا حالا صبر پیشه کردم و به خاطر مطمئن نبودن از عواقب این طرح و دبه زدن بانک پیش خرید نکرده بودم اما امروز دل رو زدم به دریا گرچه ریسکش بالاست اما تو بازار اینقدر سکه گرون شده که آدم حیفش میاد یه تومن بده و فقط یه سکه ۸ گرمی تحویل بگیره

خوب گل پسر برم که اداره امروز سوت و کوره و همه مرخصی گرفتن

برنامه خاصی واسه فردا ندارم اما مطمئنم که کاری میکنم که بهت خوش بگذره

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 11:54 توسط مامان سودی| |

سلام خوشمالوی مادر

عزیزم حسابی واسه یک ماه آینده کار دست خودم دادم و بعد از ظهر ها دوشنبه  و سه شنبه کلاس زبان دارم از ساعت ۳ تا ۷ و نیم و یکشنبه ها و سه شنبه ها هم از ساعت ۳و نیم تا هفت کلاس آیین نگارش

پریروز با مامانی صحبت کردم و گفتم چند تا کلاس برامون گذاشتن شنبه ها بعد از ظهر هم که باید برم اداره واسه برگزاری و هماهنگی جلسات نمیدونم با پندار چیکار کنم شاید با یه ژرستار صحبت کنم و بیاد خونه بزارمش ژیش اون که گفت اصلا حتی فکرش رو هم نکن بیارش اینجا پیش خودم اگر هم من نتونستم خونه خواهرات و خاله ات که هستن نوبتی نگه میدارن واسه همین فعلا خیلی کم همدیگه رو میبینیم

امیدوارم اتفاق خاصی نیوفته و بهت خوش بگذره این گشت و گذار اجباری

دیروز روز خیلی خوبی بود و چند تا حکم جدید اومد تو کارتابلم و بسی مامان رو مشعوف کرد یه دویست تومنی به حقوقم اضافه شده و یه سری از حکمها تاریخ اجراش واسه سه سال قبل بود که مابهی التفاوتش رو تا قبل از عید میریزن به حسابم با یه حساب سر انگشتی توسط خاله شیخ احمدی یکی از دوستهای دوران دانشجوییم که تو اداری مالی اداره اس مبلغش بالای ۵ تومنه و این یعنی حالی به حولی و مبلغ اضافه کارمم زیاد شده که اونم چیز دندون گیریه(تا باشه از این حکمها)

دیشب وقتی از کلاس برگشتم با هم رفتیم از سوپری نزدیک خونه مامانی سبزی خوردن بگیریم و با هم قدمی بزنیم که دیدم صدای زنگ موبایل میاد رفتیم تو سوپری و برگشتنی باز صدای زنگ تکرار شد دقت که کردم دیدم گوشه دیوار یه موبایل با چراغ روشن داره زنگ میزنه ورداشتم و جواب دادم یه آقایی بود گفت ببخشید گوشیم رو گم کردم شما پیداش کردین گفتم بله گفت کجا بیام ازتون بگیرم با گفتن جایی که اون بود گفتم الان خیلی از اینجا دورین و منم نمیتونم زیاد منتظر بمونم فردا بیا دم اداره و بگو مامان سودی میام بهتون میدم امروز قبل از رسیدن من تو انتظامات منتظرم بود و گوشیش رو بهش دادم و کلی تشکر و قدر دانی

ساعت ۱۰ رفتم دنبال مامانی کار تعویض دفترچه و تاییدیه گرفتن از بیمارستان واسه استفاده از بیمه تکمیلی و رفتن به بیمه ایران و گرفتن لیست مدارک واسه تهیه کارت طلایی مامانی و خرید میوه و ...... بعدش مامانی رو رسوندم خریدا رو براش گذاشتم تو خونه و به سرعت باد برگشتم اداره و کارای امروز اداره رو به خوبی انجام دادم و الان هم آش و لاش برات تایپ میکنم تازه ساعت ۳ هم باید بیام دنبال شما و با هم بریم خونه مامانی تا ببرمتون خونه خاله ام و فرزام رو برسونم بهاران و خودم برم کلاس تازه اگه تونستم اون وسطا میخوام ببرمت دکتر ببیندت و  واسه سرما خوردگیت که تازه داره شروع میشه دارو بنویسه

دوست دارم و بدون که عاشق مهربونیا و نوازشهاتم

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 14:3 توسط مامان سودی| |

سلام به روی ماهت

به چشمای سیاهت

خوشگل پسر الان تو مهد هستی و منم بعد از چند روز اومدم آپ کنم

سه شنبه هفته گذشته بابایی اومد دنبالمون و منم واسه چهارشنبه پنجشنبه مرخصی گرفتم و رفتیم خونه مامان اشرف

خیلی دلش برات تنگ شده بود

 واسمون سنگ تموم گذاشت و حسابی بهمون خوش گذشت مامان بزرگت واقعا یه فرشته اس و تو این رو درک کردی چون هر وقت ازت میپرسم کدوم یک از مامان بزرگات رو دوست داری فوری میگی مامان اشرف هرچند پیش هم نیستیم و شاید چون کمتر میبینیش دلت براش تنگ میشه اما همیشه اون رو به مامان من ترجیح دادی

صبح زود بیدار میشدی من و بابایی رو میبوسیدی و میرفتی پیش مامان بزرگت سلام میدادی ازش شیر میخواستی و میگفتی برام کارتون بزار و تا ما بیدار بشیم ام بی سی تری نیگا میکردی مامان اشرف هم غذای نهار رو آماده میکرد و ساعت ۱۰ از خونه میزدیم بیرون و میرفتیم پاساژ گردی و خرید و گردش واسه نهار برمیگشتیم و استراحت میکردیم دوباره ساعت ۵ میزدیم بیرون و شب ساعت ۹ و ۱۰ برمیگشتیم

شب اولی که رسیدیم رفتیم شیرینی فروشی یه جعبه شیرینی خریدیم بابایی هم واسه شما یه کیک با چند تا شمع و فشفشه خرید که برات تولد الکی بگیریم و تو خوش بحالت بشه اون شب شونصد بار شمه فوت کردی کیکت رو بریدی و تولد تولد خوندی (شاید دیگه هر روز نگی امروز تو مهد تولد دوستم بود گفتم تولد منم هست اون نذاشت شمع فوت کنم)

روز پنجشنبه با بابایی رفتی استخر و من و مامان هم رفتیم خرید

وقتی ساعت یک برگشتین لپات گل انداخته بود و با هیجان از بازی تو آب و اینکه با جلیقه بادیت چطوری راحت رو آب وایسادی بعد اذیت شدی درش آوردی و با بابایی تا ته استخر شنا کردی و توپ بزرگ بزرگ خریدی ووقتی برمیگشتین یه هلیکوپتر بن تن هم خریدی و............

بابایی حسابی پوشونده بودت تا سرما نخوری و چقدر مرتب همه لباسا و وسایل استخر رفتنتون رو گذاشته بود تو ساک ورزشی بهش کمک کردی وسایل رو جابجا کردین شیر خواستی و خوابت برد ساعت ۶ که میخواستیم با بابایی بریم بیرون اومدم بیدارت کنم مامان اشرف نذاشت گفت شما برین پندار امروز استخر بوده بزارین خونه باشه سرما نخوره

اول رفتیم دکتر بعدشم رفتیم کتاب بافتنی و قلاب بافی که دوست داشتم پیدا کردم و خریدم  یه کم تو شهر چرخیدیم و یاد ایام کردیم برگشتنی دیدیم از خواب بیدار شدی و شام خوردی -قبراق و سرحال ما رو بوسیدی و شروع کردی به بازی با توپ بزرگت و سه تاییمون رو خسته کردی اما خودت هنوز انرژیک و شاد به بازی ادامه دادی (خدا کنه همیشه خنده رو لبای قشنگت باشه)

راستی رستوران زاگرس شعبه زده بود نزدیکای بلوار اس  فضاش عالی بود غذاهاش که بهتر از قبل هم شده بود من که عاشق پیتزاهاشم و فکر نکنم هیچ جای ایران بشه پیتزا به اون خوشمزگی رو پیدا کرد سرویس دهی گارسن هاشم عالی بود (البته ۲۰ درصد هم حق سرویس میگرفتن) 

روز جمعه ساعت ۱۱ از خونه مامان اشرف زدیم بیرون و رفتیم گل چرخ زدیم هر چند واسه نهارمون مامان غذا درست کرده بود و داده بود تو راه بخوریم اما از جگر دوقولوها با یه لایه چربی و ماهی سرخ کرده هم غافل نشدیم و الان مامان باید کلی تلاش کنه تا اضافه وزن ایجاد شده رو پایین بیاره

ساعت ۷ رسیدیم خونه خودمون و شما زود خوابت برد

روز شنبه هم من اومدم اداره و کلی کار ریخته بود سرم دوتا جلسه رفتم و عصری با اون همه خستگی نتونستم بیام اداره سه تایی خوابمون برد و شب ساعت ۹ رفتیم بیرون و شما چند تا سی دی گیرت اومد برگشتنی ساعت ۱۱ شام خوردیم و شما با قصه لاک پشته و خرگوشه که بابا برات گفت خوابت برد

اینم چند تا از عکسهات 

آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 9:42 توسط مامان سودی| |

کل دیروز و دیشب رو استراحت کردیم و با هم کتاب خوندیم فیلم دیدیم و بازی کردیم

 دیشب ساعت 11 شب که داشتم کتاب آخرشبم رو میخوندم اومدیی و اولش یه کم مماغت رو چسپوندی به لپام و زل زدی تو چشمام و خزیدی رو کتابم و گفتی خوب منم بچه تم یکم نازم کن دلم برات تنگ شده و دیگه کتاب رو بستم و دوباره همه وقتم مال تو شد دیشب میگفتی یه دختر خوشگل که بچه اش رو ول نمیکنه بچشپه به گوشیش و کتابش باید باهاش بازی کنه بوسش کنه تا خدا خوشگلترش بکنه واسه همین شیرین زبونی کلی چلونده و خورده شدی

 بالاخره ساعت 12 بعد از گفتن قصه خرگوشه و لاک پشته خوابت برد

این روزا همچنان دلار داره میره بالا و من نگرانم که با این اوضاع وضعیت اقتصادی چی میخواد بشه بانک هم واسه پایین نیومدن قیمت سکه و منصرف نشدن ملت از ثبت نام واسه پیش فروش کاری نمیکنه خدا به خیر بگذرونه این تحریمها و صحبت بستن تنگه هرمز و کمبود بودجه و ....

چند روزه پیش سرم گرم جمعبندی مدارک و مقاله و تحقیق بود واسه گرفتن رتبه ویژه اداره که باید سه سال پیش اداری مالی اقدام میکرد و تو حکم ما اعمال میشد اما امون از دست حواس جمع بعضیها که واسه ماها مشکل آفرین میشه البته مابه التفاوت این سه سال رو باید بدن اما افت ارزش پول رو کسی جوابگو نیست(یه کارمند همیشه طلبکار)آیکون خنده با یه رشته دندون بیرون زده و چشمک

البته همه اش خوش بحال تو میشه دیگه چون به گفته مامانم مادر پدرا حکم کش پول رو دارن و این بچه هان که آخرش استفاده خودشون رو از اون دسته پوله که ما فقط کش دورشیم میبرن

دلم برات تنگ شده تا یه ساعت دیگه میام دنبالت و سفت بغلت میکنم از اونایی که دادت در بیاد و بگی مواظب باش لهم کردی منم بگم خوب دلم برات تنگ شده بود و تو بگی قربون دل مهربونت و دوتایی بزنیم زیر خنده

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 12:36 توسط مامان سودی| |

سلام عزیزم

شکر خدا حالت بهتره هنوز یه خورده سرفه هات ادامه داره دیشب هم تا صبح چندین بار بیدار شدی و منو بیدار کردی که دوباره پام درد گرفته میتونی با یه چیزی ببندیش منم بستم اما دوباره گفتی بازش کن فشارش بده و این چندین و چند بار تا صبح تکرار شد

شکر خدا صبح خوب بودی و بردمت مهد

منم که کوچولو بودم شبها پام درد میگرفت و الان میفهمم که مامانم رو چقدر اذیت کردم اما تو خیلی بهتر از منی و گریه زاری راه نمیندازی و من خیلی کم طاقت تر از مامانم هستم و زود خسته میشم اما اون همیشه پاهام رو میبست یا آب گرم میاورد و پاهام رو میمالید خشکش میکرد و باهام صحبت میکرد که حواسم پرت بشه و کمتر درد رو حس کنم الان میفهمم که مادرم چقدر صبور بوده و همیشه با فکر کردن به برخورداش تو همه مسائل منم قوت قلب میگیرم و راحتتر میتونم زندگی رو بگذرونم

دیروز مثل همه شنبه ها من باز اداره بودم و شما خونه عمو زارعی

جلسه کارگروه اشتغال بود و مثل همیشه طولانی

ساعت ۸ اومدم دنبالت و با هم رفتیم بیرون شام خوردیم مثل همیشه مرغ اسپایسی با سیب زمینی

خیلی آقا بودی و تا من میخواستم نوشابه بخورم میگفتی وای دهنت سوخت بیا یه کم آب بخور و همه اش مواظب مامان بودی(خدا رو شکر که تونستم کاری کنم از نوشابه بدت بیاد و هیچوقت یه ذره هم نخوری) برگشتنی آهنگهایی رو که دوست داشتی برات گذاشتم  کلی سی دی و اسباب بازی برات خریدم و زیر بارون یه کم پیاده روی کردیم واقعا بهش احتیاج داشتم و حسابی رفرشم کرد

امروز هم صبح از اداره زدم بیرون و  زیر نم نم بارون  تا جایی که توان داشتم راه رفتم

احتمالا سه شنبه میریم کرمانشاه چون مامان اشرف مدام زنگ میزنه و میگه باید حتما بیاین

 بابایی حالش بهتره و نذاشت خودمون دوتایی بریم و گفت خودم میام دنبالتون

دوست دارم و بدون که مادر بهترینها رو برات میخواد

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 10:14 توسط مامان سودی| |

سلام عزیزم

الان تو اداره هستم و حیف که نمیتونم همه چی رو برات اینجا بنویسم

مامان اشرف یه ساعت پیش زنگ زد و کلی با هم حرف زدیم

اونم مثل من مستاصله و نمیدونه باید چیکار کنه

بابایی خیلی حالش بده با اون قلب کوچولوت براش دعا کن خدا بهش کمک کنه

 اه چققدر بده که آدم هیچ کاری از دستش بر نیاد

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 12:43 توسط مامان سودی| |

سلام عزیز دل مادر

خوشگلکم

امروز که از در اومدیم بیرون برف شروع کرد به باریدن و الان هم همچنان میباره البته آنچنان رمق نداره اما همین یه ذره هم قلب مامانی رو پر از انرژی میکنه و دوباره هوای قدم زدن کردم

روز شنبه که بعد از ظهر اومدم اداره شما رو بردم خونه عمو زارعی آخه سب قبلش خانم زارعی تماس گرفت و گفت یادت که نرفته شنبه و جهارشنبه ساعت ۵ تا ۸ پندار سهم ماست امروز بی بهونه باید بیاریش هرکاری هم کردم حریفشون نشدم و بالاخره شما رو بردم اونجا خودمم اومدم اداره و تا ساعت ۸ مشغول تهیه گزارش نه ماهه بودیم با عمو حسینی وقتی اومدم دنبالت خواب بودی و منم مجبور شدم بیام بشینم تا آماده ات کنم و بریم خونه بالاخره بعد از خوردن میوه و شیرینی اجازه مرخصی فرمودن و با هم اومدیم خونه که شما بیدار شدی و تا ساعت ۱۱ سی دی نیگا کردی و منم که خسته حال هیچ کاری رو نداشتم و کنارت دراز کشیدم و چرتیدم تا بالاخره شما رضایت دادی و بعد از خاموشی ساختگی خوابت برد البته سرما خورده بودی و تا صبح سرفه هات ادامه داشت تا امروز هم که سه شنبه اس همینطور حالت بده اما زیاد به روی خودت نمیاری ایشالا که زود زود خوب بشی

دیشب هم دوباره با دیدن سر پر از پشمت گفتم بیا ببرمت سلمونی که گفتی نمیام و گریه و گفتم باشه پس بزار مامان برات کوتاه کنه که فوری پریدی تو حموم و نشستی رو چهار پایه اما تازگی ها از صدای موزر بدت میاد و با کلی عذاب تونستم موهات رو کوتاه کنم خلاصه به این نتیجه رسیدم که اگه در جهت کوچیک کردن بدنه دولت از کار بیکار شدیم و خونه نشین شدیم میتونم سلمونی بزنم و صد البته موفق هم خواهم شد

لباسات رو درآوردم و وان خرسیت رو پر از آب کردم و حسابی خوش بحالت شد بعد از نیم ساعت اومدم سراغت البته با دیدن من فوری دستت رو گذاشتی رو شیر آب و همه آب ها رو پاشیدی بهم تو آب بازی خیلی استادی و هر جا رو که بخوای نشونه میگیری و بی برو برگرد آبپاشیت هدفمنده البته تو حوم سه تا هم تفنگ آبپاش داری که کی فت رو کوک میکنه و حسابی خوش بحالت میشه

موهات رو که خشک کردم دیدم به به چه سری چه پسر گل به سری حسابی خستگیم در رفت و دوتایی از فرط خستگی بیهوش شذیم تا صبح

امشب هم با عمو زارعی اینا میریم خونه خاله سارا دیدن خونه جدیدشون

خدا کنه عصری بخوابی و وقت رفتن خواب نباشی

فعلا برم که سرم شلوغه

IMG4UP
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 9:28 توسط مامان سودی| |

سلام عزیز دلم

الان که تو اداره هستم دلم برات یه ذره شده

یه روز قبل از شب یلدا تو مهد مراسم داشتین منم ساعت ۱۰ اومدم مهد اما شما تا من رو دیدی اومدی بغلم و دیگه تو هیچکدوم از مراسم شرکت نکردی تونستم چند تا عکس بگیرم و بعدشم با هم اومدیم اداره

شب یلدا خونه مامانی بودیم و حسابی بهمون خوش گذشت

خاله سروه برات دو تا سی دی گرفته بود و شما به عشق دیدن میکی موس جدید اصرار داشتی که برگردیم خونه ساعت ۱۱ و نیم خونه خودمون بودیم و شما تا ساعت ۱ سی دی های جدیدت رو دیدی و بعدشم خوابت برد

روز جمعه دوتایی رفتیم خونه مامانی از شب قبل تصمیم گرفتم روز جمعه واسه خاله ها و مامانی آش بپزم که پختم و بردیم خونه مامانی

زنگ زدیم به خاله ها که نیومدن و ما هم سهمشون رو ریختیم تو ظرف و براشون بردیم واسه خاله خودمم بعد از ظهر بردم و از اونجا هم اومدیم خونه

باید برم عجله دارم

اینم سه تا از عکسهای این چند روزه که تو فلش بود

آپلود سنتر عکس رایگان

همراه خاله شبنم مربی مهدت

آپلود سنتر عکس رایگان دیشب خونه خودمون

آپلود سنتر عکس رایگان در حال نشون دادن خودت وقتی که پیر میشی و سوار بر الاغ میری بازار

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 11:26 توسط مامان سودی| |

سلام عزیزم

خیلی وقته حس نوشتن ندارم!!!!!!!!!!

اما خوب همینه دیگه کاریش نمیشه کرد

باید منتظر زمان بمونیم تا خودش همه چی رو درست کنه.

یه جورایی دیگه کاری از دست من برنمیاد واسه همین مثل همیشه که تو این وقتا میگم ((باید پارو نزد واداد باید دل رو به دریا داد))فقط نقش یه بیننده رو بازی میکنم و زیاد جوش نمیزنم (البته سعی میکنم)

چون قضیه خیلی وخیمتر از ایناس

اما مامانی میدونه که این نیز بگذرد

 پس تو دیگه نگران نباش و به زور اون انگشتای خوشگلت نخواه که لبخند رو رو لبای مامان بیاری

بهت قول میدم که همه چی درست میشه

 الان تو جاده زندگی رسیدیم به جایی که نه خوش منظره اس نه همواره اما همیشه که اینطور نمیمونه

دیشب رفتیم رستوران پدر خوب و شما استقبال خوبی از غذاها نداشتی بیشتر مشغول بازی بودی دوتا سی دی( بت من ۱۲ و پلنگ صورتی ۵ )رو از مجتمع تجاری گرفتیم و اومدیم خونه

فردا تو مهد مراسم شب یلدا دارین

خاله گفته برات لباس پلو خوری بزارم چون مثل هر سال عکاس میاد و ازتون پای سفره شب یلدا عکس میگیره

امروز باید دوباره یه دستی به موهات بکشم چون دوباره بلند شده و نامرتب

این هفته شنبه ساعت ۵ بعد از ظهر اومدیم اداره  تا هشت شب تو اداره موندیم

از این به بعد باید هفته ای دو روز شنبه و چهارشنبه بعد از ظهرها بیام اداره و از ۵ تا ۸ اضافه کار وایسیم البته تو هم با من میای

عمو زارعی بعد از اینکه از طریق همکارا فهمید که من تو رو آوردم اداره زنگ زد و خودش و خانمش کلی خواهش تمنا که باید این دو روز پندار رو بیاری پیش ما و از اینکه شنبه هم بردمت اداره کلی ناراحت شده بودن اما من دوست دارم با هم باشیم و مزاحم دیگران نشیم(میدونم که این طرح بعد از ظهر اومدنام از اون نظریه های غیر عملی رییس بسیار بزرگه که بعد از یکی دو هفته منتفی میشه)

فردا شب هم که شب یلداس من و تو باید تو اداره باشیم تا ۸ البته اگه بیایم

دوست دارم عزیزم

و بهترینها رو برات از خدا میخوام 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 10:0 توسط مامان سودی| |

Design By : Night Melody